یک اتفاق ساده ... | بلاگ

یک اتفاق ساده ...

تعرفه تبلیغات در سایت

دلم می‌خواست شبی که می‌رفتی ...

اتفاقِ ساده‌ای می‌افتاد ...

راه را گم می‌کردی ...

فاخته‌ای کوکو می‌کرد ...

و کلیدی زنگار گرفته ...

از آشیانه‌ی خالیِ دُرناها ...

به زمین می‌افتاد ...

باران می‌گرفت ...

بیدار می‌شدم ...

بیدارت می‌کردم ...

و ادامه‌ی این خواب را ...

تو تعریف می‌کردی ...

...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 11:57